![]() |
![]() |
|
| دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه |
|
سلام به همه دوستان گلم به خدا شرمندام کردین با اینکه وبلاگ فیلتر شده بازهم باز هم سر میزنید حتی بیشتر از خود من به هر حال از تک تک دوستان تشکر میکنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 10:11 توسط صابر تنها |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 تیر1386ساعت 16:55 توسط صابر تنها |
|
|
می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 19:5 توسط صابر تنها |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 18:24 توسط صابر تنها |
|
|
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
یه روز میشه که عاقبت از آسمون بیای به فرش
همه شب خواب می بینم که آسمون آبی شد
تورا نديده ام ولی نديده دوست دارمت به دست گرم عاشقی دوباره می سپارمت غزل تويی غزال من ، ستاره ی شمال من هميشه تا هميشه ها به ديده می گذارمت بهار دربهار من، اميد ماندگار من به دفتر سپيد دل هميشه می نگارمت بيا به چشم باغ من، به باور سراغ من که لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت قسم به نام هر چه او ، به ميل حس گفتگو که دانه دانه مثل مو ، چو شانه می شمارمت پرنده ی زمين من ، هميشه نازنين من تورا نديده ام ولی ندیده دوست دارمت
من درغم تو تودروفای دگری ز خدا خواهم نمیری زنده باشی تا ابد آتشی افتد به جانت تاروپودت را به خاکستر کشد تو دگراز دل مگو ای سنگ دل برو بازیگر ماهر توای افسونگر ساحر برو با مار بازی کن که تا نیشی زند بر قلب چون سنگت
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی میدونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو را نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بودو یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو را نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده
دیــشـب دلـم گـرفـت و نـاچـار گــریـه کـردم ازتــلـخــی تـــرانــه بــا تــار گــریـه کــردم فــرسـنگ هـا دویــدم تـا بـردرش رســیــدم دربـسـتـنـش چـو دیـدم، بـسیـار گریـه کردم مــن بــودم وجـهـانـم دل بــود و داســتـانــم تــب کـرده بـود جـانـم، تـبـدار گـریـه کـردم پــای غـــزل فــتـادم رو بـا قـصــیـده کـردم ســر را نـهــاده روی گــیـتـار گـریـه کـردم دل را بــغــل گــرفــتـم تـا مـنـهـدم نـگــردد شــب تـا سـحـر به پـشـت دیـوار گـریه کردم صــد بـار اشـک فـرقــت بـهتر بود از آنکـه: یــک بـار در حــضـور دلـــدار گـریـه کــردم دیــدم بـه گــریــه هـایـم تـابــوت خـنـده هـایـم بـی کـیـفـی ی صـدایــم یـکــبـار گـریـه کـردم
روزاي اول عشقمون كجا رفت
خون دل خوردم که جان گیرد تن بی جان تو مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
ولی هرگز نمیدانم چرا رفتی ....
دلتنگی هاتو برداربه روی قلبم بذار
*******
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری برای هزارمين بار پرسيد: ـ تا حالا شده من دلتو بشکونم؟ ـ نـــه. هیچوقت تا مبادا دلش بشکنه...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 18:28 توسط صابر تنها |
|
|
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد
نخواهم گل،که گل بی اعتبار است تمام عطر آن فصل بهار است تو را خواهم من از گلهای عالم که عطر توهمیشه ماندگار است
سن ياريمين قاصدي سن اگلش سنه چاي دئميشـم خيــــاليني گوندريــب دي بسکه من آخ-واي دئميشم آخ!گئجــه لر ياتماميشــام من سنه لاي-لاي دئميشم ســن ياتالي ، من گوزومه اولدوزلاري ساي دئميشـم هر کس سنـه اولدوز دئيه اوزوم سنــه آي دئميشـــم سندن سونرا ، حيــاته من شيرين دئسه،زاي دئميشم هر گوزه لدن بير گول آليب سن گوزه له پاي دئميشــم سنين گون تک باتماغيـوي آي بـاتـانـا تــاي دئميشــــم اينـــدي يايا قيش دئيــــرم سابيق قيشا ياي دئميشـم گاه طويـووي ياده ساليـب من دلي ناي-ناي دئميشـم سونـــرا يئنــه ياسه باتيب آغلاري هاي-هاي دئميشم اتـــک دولي دريــا کيمـــي گوز ياشيما، چاي دئميشـم عمره سوره ن من قره گون آخ دئميشم ،واي دئميشم
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیم ویا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی گناهم را ببخش اگر تو مهربان بودی ومن نا مهربان اگر زخمي چشيدي گاه گاهي از زبان من اگر آزرده خاطر گشتي از لحن بيان من گناهم را ببخش اگر برای دیگران بهاری سبز وبرای تو خزان بودم گناهم را ببخش پشیمانی که هستی سالها هم آشیان من گناهم را ببخش
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته مثل من سرشتش طالعش شوم شوم اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم
تمام عمر بستيم و شكستيم به جز بار پشيماني نبستيم جواني را سفر كرديم تا مرگ نفهميديم به دنبال چه هستيم عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تكراريست دنيا چه رنجي از محبت ها كشيديم برهنه پا به تيغستان دويديم نگاه آشنا در اين همه چشم نديديم و نديديم و نديديم سبك بالان ساحل ها نديدند به دوش خستگان باريست دنيا مرا در موج حسرت ها رها كرد عجب يارِ وفا داريست دنيا
اوني كه مي خوام من نه ستارست نه فرشته اخه من ديگه مي دونم دوره اين حرفا گذشته مثل شيرين و نمي خوام كه دروغ باشه تو كارش عشق فرهاد و ببينه ولي خسرو بشه يارش مثل ليلا رو نمي خوام واسه مجنون ناز بياره بشكنه چينيش و اما اخرش تنهاش بزاره عشق و رو هوس نمي خوام كه فقط يه لحظه باشه از پي عشق زليخا پشت يوسف پاره باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 16:21 توسط صابر تنها |
|
|
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت از این عشق سوختن آموخت فرق من و تو پروانه در اینست پروانه پرش سو خت ولی من جگرم سوخت
شمع من غصه نخور پروانه می خواهد تورا...! عاقبت جان میدهد مردانه میخواهد تو را...! عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دوانه اند عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای
قصه ای آن دختر را می دانی؟ که از خودش تنفرداشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت دلده اش را و با او چنین گفته بود: اگرروزی قادر به دبدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه توخواهم شد * * * و چنین شد آمد روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشم های خودش را به دختر نابینا بدهد و دخترآسمان را دید،و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست * * *
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورده وعده دیرینش شد: بیا با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام * * * دختر بر خود بلرزید و به زمزمه با خود گفت: این چه بخت شو می است که مرا رها نمی کنی؟ وقتی دلداه اش را نابینا دید دختر قاطعانه جواب داد: قادربه همسری با او نیست * * * دلداده رو به سوی دیگر کرد که دختر اشک هایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت: پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی
صفا وصلح ويكرنگي دراين دنيا قديمي شد نشد گرد هم عالم به ملك جمع هم قديمي شد كمال دوستي بر كن كه در قرن اتم ديگر توقع از رفيق و مونس و همدم قديمي شد به گرد شهر مي گرديم كه تا آدم كنيم پيدا به جان حضرت آدم … آدم هم قديمي شد بخند اي دوست … تا فرصت هست باقي كه پس از چندي مي بيني خنده هم قديمي شد
قفس دیدم رهایی یادم امد تو را دیدم بی وفای یادم آمد فراغت درد دلم آتش به پا کرد مرا در دشت تنهایی ها کرد تو هم اشک مرا معنا نکردی و شو قی در دلم بر پا نکردی تو حتی با نگاه بی قرارم برایک لحظه ای هم تا نکردی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 14:46 توسط صابر تنها |
|
|
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اسفند1385ساعت 17:22 توسط صابر تنها |
|
|
عمر من موجی بود که بر روی صخره غم شکست
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
تو كه نبودي گريه دمسازم بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 17:13 توسط صابر تنها |
|
|
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند گرگ هائي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشقها را همه با دور کمر ميسنجند خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد عشقهائي که سر پيچ خيابان برسد
گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنن
:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 16:48 توسط صابر تنها |
|
|
گورستان عشق زندگی چیزیست شبیه یک حباب
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست اي كاش آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود
:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 16:21 توسط صابر تنها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 16:1 توسط صابر تنها |
|
من نمی دانستم! وقت جان کندن من بود نمی دانستم تیغ در گردن من بود نمی دانستم آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد آخرین شیون بود نمی دانستم تا نمردم بگذارید که فریاد کنم دوست هم دشمن من بود نمی دانستم از همان خنده که معنای عطوفت می داد نیتش کشتن من بود نمی دانستم آنچه من عاطفه پنداشتمش آتش خرمن من بود نمی دانستم لحظه وصل من و دوست،خدا می داند وقت جان کندن من بود نمی دانستم
پندهاي عقل دور انديش را من پذيرفتم که عشق افسانه است
ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب ديدنم ازاد باش گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي
ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1385ساعت 11:14 توسط صابر تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش.
شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن . چون شايد هيچ وقت ، هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد!! |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
انجمن هکران با من بمان عشق نهان آف های باحال ایستگاه هک دفتر عشق دانلود نرم افزار ا خبار جهانو رایانه کو خوبی ما سرزمین تنهای |
|
RSS
|